جمعه, 10 19th

آخرین بروز رسانی 06:22:58 AM

تأويل و تفسير

 بسم الله الرحمن الرحيم

تأويل به معناي ارجاع در محدوده ماهيت

تأويل به معناي ارجاع و برگرداندن، مفهوم جامعي است كه مصاديق فراوان دارد؛ گاهي ارجاع در محدودهٴ ماهيت يا مفهوم ذهني است كه در شناخت ماهوي چيزي، اعم از حدّ و رسم به كار مي‌رود يا در شناخت مفهومي استعمال مي‌شود. از اين رهگذر، گاهي تأويل را همتاي تفسير دانسته و اين دو را مقارن هم مي‌دانند.
گاهي ارجاع در محور مصداق خارجي معناي لفظ است؛ نه در مدار مفهوم ذهني كه در مرحلهٴ تطبيق معنا بر مصداق به كار مي‌رود؛ مثلاً تأويل جملهٴ خبري، همان تحقّق «مخبر عنه» است و تأويل جملهٴ انشايي، همان امتثال امر يا نهي و مانند آن مي‌باشد.
گاهي ارجاع در محور تحليل و تعليلِ يك جريان خارجي است كه راز آن مستور مي‌باشد و با ارجاع مزبور، رمز آن مشهود مي‌گردد كه در اين قسم آنچه از حجاب بدر آمد و معلوم شد، نه معناي لفظ است و نه مصداق آن؛ بلكه حكمت و سرّ شي‌ء خارجي است؛ نظير آنچه حضرت خضر(عليه‌السلام) براي حضرت موسي(عليه‌السلام) توضيح داد؛ ﴿ذلك تأويل ما لم تستطع عليه صبراً﴾.[۱]
گاهي ارجاع، در قلمرو عيني است؛ نه ذهني و نه تحليل و تعليل يك شي‌ء خارجي به صورتِ تعليم ذهني و نه در محور تطبيق معنا بر مصداق خاص خود؛ بلكه از سنخ ارجاع مَثَل به مُمَثّل و برگرداندن صورت خيالي و مانند آن به ممثّل خارجي است؛ نظير آنچه حضرت يوسف فرمود: ﴿يا أبت هذا تأويل رؤياي من قبل﴾.[۲]
گاهي ارجاع مَثَل به مُمَثّل است؛ ليكن نه بعد از تحقق عيني آن؛ بلكه قبل از تحقق كه از آن به تعبير رؤيا هم ياد مي‌شود؛ نظير آنچه بعضي از زندانيان به حضرت يوسف(عليه‌السلام) گفته‌اند: ﴿نبّئنا بتأويله إنّا نراك من المحسنين﴾[۳] و آنچه معبّران مصر گفته‌اند: ﴿و ما نحن بتأويل الأحلام بعالمين﴾.[۴] گاهي نيز ممكن است در مورد ديگران استعمال شود.
غرض آنكه تأويل، معناي جامعي دارد كه مصاديق آن گوناگون مي‌باشند و هر اصطلاحي با اصطلاح ديگر اختلاف دارد؛ ليكن در اصل جامع كه همان ارجاع و برگرداندن باشد، متفق‌اند و دليلي بر حصر موارد استعمال آن، وجود ندارد.

تأويل داشتن همه قرآن

همان‌طور كه آيهٴ متشابه، تأويل صحيح دارد و آن را خداوند تعالي مي‌داند و به راسخان در علم افاضه مي‌فرمايد، براي آيهٴ محكم هم تأويل است و براي تمام قرآن كريم تأويل وجود دارد؛ چنان‌كه از آيهٴ ﴿هل ينظرون إلاّ تأويله يوم يأتي تأويله...﴾[۵] و آيهٴ ﴿بل كذّبوا بما لم يحيطوا بعلمه و لما يأتهم تأويله...﴾[۶] ظاهر مي‌شود.
تأويل تمام قرآن كه در قيامت ظهور مي‌كند، نه از سنخ ارجاع مفهومي است و نه از سنخ تطبيق مفهوم كلي بر فرد؛ بلكه از سنخ تطبيق ديگري است كه تفصيل آن از اجمال اين مقال بيرون است.
چون براي تمام آيات قرآن كريم، ظاهر و باطن و تنزيل و تأويل است[۷] و مراحل بطون و تأويلات آن متفاوت‌اند، لذا آياتي كه از تأويل قرآن و نيز تأويل خصوص متشابه سخن مي‌گويند، نيز از آن اصل جامع جدا نبوده و داراي ظاهر و باطن و تنزيل و تأويل مي‌باشند.
بنابراين، بعيد نيست كه در استظهار يا استنباط معناي تأويل، آراء طولي ارائه گردد و برخي از آن آراء، ضمن صحيح شمردن آراء ديگر كه با ضوابط همراه است، لطايفي را به همراه داشته باشد؛ مثلاً اگر معناي آيه‌اي به همان مصدر اصلي نزول ارجاع شود، از تأويل خارج نخواهد بود و مصدر نزول، همانا عين خارجي است با حفظ همهٴ مراتبي كه دارد؛چنان‌كه رجوع همهٴ موجودها به حضورِ همان مصدري است كه از آن ظهور كرده‌اند. غرض آنكه بعضي در تبيين آياتي كه براي قرآن تأويل قائل است، به ظاهر آن اكتفا مي‌نمايند و برخي به باطن و تأويل آن هم اعتماد مي‌كنند.

تأویل و تفسیر

چگونگي استفاده از معاني الفاظ در تفسير قرآن        

قانون محاوره، كيفيت استفادهٴ معنا از لفظ را معيّن كرده و بر همان پايه، حمل لفظ بر هر مفهومي كه در آن لغت روا باشد و از جهت تركيب جمله و سياق كلامي هم ناصواب نباشد، جايز است؛ گرچه بين وجوه تحمّل تفاوت باشد.
جناب محي‌الدين در مقدمهٴ تفسير خود[۸] مطلبي را فرموده‌اند كه بعدها مرحوم مولي عبدالرزاق كاشاني آن را در مقدمهٴ تأويلات خود[۹] ياد كرده است و آن اينكه هر مفسّري كه قرآن را بر چيزي تفسير و حمل نمود كه لفظ آيه، آن را تحمل نموده و احتمال آن را مي‌پذيرد؛ آن شخص مفسّر قرآن به شمار مي‌آيد و هر كس آن را به رأي خود تفسير نمود، كفر ورزيده است (من فسّر القرآن برأيه فقد كفر) و چيزي تفسير به رأي نمي‌باشد مگر آن كه اهل آن زبان آن معنا را از لفظ مخصوص ندانند و آن لفظ را در مقابل آن معنا مصطلح نكرده باشند. آنگاه به بحر محيط بودن قرآن اشاره نموده و از تفسير به اسرائيليات و مانند آن تحذير فرموده است.
حصر قرآن در معاني ظاهري و پرهيز از معاني باطني و نيز اجتناب از تأويل آن با استمداد از خود قرآن و رهنمود عترت طاهرين(عليهم‌السلام) روا نيست؛ زيرا درجات بهشت به عدد آيات قرآن كريم است و به اهل قرآن در قيامت گفته مي‌شود: «اقرأ و ارق»؛ «بخوان و بالا برو»[۱۰] و هر اندازه كه در دنيا به درجات باطني قرآن مأنوس بوده، در آخرت توفيق صعود مي‌يابد.
آنچه در نهج البلاغه آمده كه: «ظاهره أنيق و باطنه عميق لا تفني عجائبه و لا تنقضى غرائبه...»[۱۱] ناظر به خصوص مفاهيم ذهني آن نيست؛ چنان‌كه باطن قرآن در قيامت به صورت انسان زيبايي ظهور مي‌كند و به اهل صفوف گوناگون مي‌رسد و از آنها مي‌گذرد و گروهي آن را از مسلمين دانسته، و عده‌اي آن را از شهداء مي‌پندارند و برخي وي را از مرسلين دانسته تا آنكه به صف ملائكه مي‌رسد. آنان نيز وي را فرشته پنداشته، تا آنكه حضور پروردگار مي‌رسد و سرانجام، از عدهّ‌اي شفاعت مي‌نمايد.[۱۲]
چون اكتفاء به مفاهيم ذهني و حرمان از مصاديق عيني، خواه به لحاظ قوس نزول و خواه به جهت قوس صعود روا نيست، لذا مرحوم مولي عبدالرزاق كاشاني در مقدمهٴ اصطلاحات خود چنين مي‌فرمايد: سپاس خداوندي را كه ما را از مباحث علوم رسمي نجات داد و با روح شهود، از رنج نقل و استدلال بي‌نياز كرد.[۱۳]
كلامي كه معناي صريح يا ظاهر داشته باشد، متشابه نيست و تأويل مربوط به متشابه را ندارد؛ گرچه از آن جهت كه تمام قرآن داراي تأويل است، واجد تأويل خواهد بود و بناي عقلاء بر اساس قانون محاوره، راجع به متشابه نيست؛ بلكه ناظر به كلامي است كه معناي صريح يا ظاهر دارد.
موافقت قرآن، شرط حجيّت روايت نيست؛ بلكه مخالفت آن، مانع اعتبار خبر مي‌باشد و منظور از مخالفت كه مانع حجّيت است، همانا مخالفت تبايني است، نه به نحو تخصيص عام يا تقييد مطلق، يا تبيين مجمل و....

تأويل هاي نادرست ومبارزه اهل بيت(عليهم السلام) با آن ها

همان‌طور كه نمادي از تأويلهاي صوابْ توسط عترت طاهرين(عليهم‌السلام) به شاگردان مخصوص منتشر شده، نموداري از تأويلهاي ناصوابْ توسط دشمنان اهل‌بيت(عليهم‌السلام) ارتكاب شده كه ائمهٴ معصوم(عليهم‌السلام) به خطاي آنها هشدار داده و در مقام عمل نيز به مبارزه با آن پرداخته‌اند. اسلام امويان بر اساس تأويل ناصواب قرآن بوده كه آن را با مطامع دنياوي خود هماهنگ كرده و از مسير مستقيم بدرآورده‌اند.
لذا، اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) در نامهٴ عتاب‌آميز خود به معاويه چنين مرقوم فرموده‌اند: «...فعدوت علي الدنيا بتأويل القرآن...».[۱۴] نيز در جريان خوارج، آنهايي را كه در جنگ صفّين حضور داشتند، مخاطب قرار داده و چنين فرموده‌اند: «...و لكنا إنما أصبحنا نقاتل إخواننا فى الإسلام علي ما دخل فيه من الزّيغ و الإعوجاج و الشُّبهة و التأويل...».[۱۵]
تأسّي به عترت طاهرين(عليهم‌السلام) ايجاب مي‌نمايد كه در فراگيري تأويل قرآن قصوري نشود؛ چنان‌كه در تعلّم تفسير آن نيز كوتاهي نارواست؛ البته براي تفسيرْ معياري و براي تأويلْ هم معيار خاص خواهد بود.
به هر تقدير، آنچه صاحب‌دل از حالت مخصوص خويش سخن مي‌گويد و تصريح مي‌نمايد كه اين حالت مفهوم قرآني ندارد، ليكن شرح حال خود اوست كه از آيه برداشت مي‌كند و به هيچ‌وجه به قرآن اسناد نمي‌دهد، از قلمرو بحث خارج خواهد بود و اگر در آن باره كلامي است، بايد نسبت به صحت و سقم خودِ آن حالت يا كشفِ سابق بر سلوك يا مسبوق به آن بحث نمود.

تعليم تدويل قران توسط اميرالمومنين(عليه السلام)

آنچه از نامهٴ حضرت اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) به امام حسن(عليه‌السلام) بر مي‌آيد، اين است كه آن حضرت(عليه‌السلام) فرزندش را گذشته از تعليم قرآن به تأويل آن عالم كرده، چنين مي‌فرمايد: «و أن أبتدئك بتعليم كتاب اللّه عزّ و جلّ و تأويله...».[۱۶]
مقصود آن حضرت(عليه‌السلام) منحصر در تأويل مفهومي نيست؛ بلكه مي‌تواند تأويل تطبيقي و مانند آن را هم شامل شود؛ چنان‌كه گاهي از تأويل مفهومي ناروا دربارهٴ معارف ديني، خواه به عنوان قرآن كريم و خواه به عنوان نصّ ديني ديگر وارد شده باشد، جلوگيري نموده، چنين مي‌فرمود: «الأحد لا بتأويل عددٍ»؛[۱۷] زيرا كميّت را به «بسيط الحقيقه» راه نيست.
اوصاف و شئون امامان معصوم(عليهم‌السلام) چند قسم است؛ بعضي از آنها به روح قدسي آنان قائم بوده و قابل انتقال به ديگران نمي‌باشد و از اين جهت، پيروان آنها سهمي از آن شأن خاص نداشته و فقط در آن اطاعت مي‌كنند؛ نه تأسي؛ مانند اصل مقام امامت و همچنين تلقّي وحي تسديدي خاص و نيز قدرت بر اعجاز كه در اين‌گونه از شئون امام معصوم(عليه‌السلام) همتايي نداشته و وظيفهٴ امّت در آنها فقط پيروي از سيره و سنّت آنان مي‌باشد؛ چون افراد عادي توان تلقّي وحي مخصوص امام معصوم(عليه‌السلام) را ندارند و از اعجاز عاجزاند.
برخي ديگر از شئون امامان معصوم(عليهم‌السلام) متقوِّم به روح قدسي آنان نيست و قابل تعليم به ديگران مي‌باشد؛ چنان‌كه ديگران صلاحيت تعلّم آن را داشته و مي‌توانند بعد از فراگيري آن طبق دستور امام معصوم(عليه‌السلام) خود عمل نمايند.
جريان تأويل قرآن از قسم دوم است؛ زيرا گرچه علم به آن اصالتاً از اوصاف امام معصوم(عليه‌السلام) به شمار مي‌آيد، ولي تعلّم به ديگران از راه تعليم خود امام معصوم(عليه‌السلام) ميسور بوده و عمل به آن نيز برابر راهنمايي رهبر معصوم(عليه‌السلام) جايز، بلكه لازم مي‌باشد.
به عنوان نمونه، حديثي را كه علي بن موسي بن طاووس(قدّس‌سرّه) در كتاب الأمان من اخطار الأسفار والأزمان[۱۸] از ابي‌جعفر، محمد بن رستم بن جرير طبري آملي امامي، نقل كرده و فيض كاشاني(رحمه‌الله) نيز در وافي[۱۹] بازگو كرده، يادآور مي‌شويم.
حضرت رسول اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) به اصحاب خود فرمود: «على بن ابى‌طالب(عليه‌السلام) يقاتل علي تأويل القرآن كما قاتلت أنا علي تنزيله»؛ زيرا بنا بر ظواهر تنزيلي قرآن كريم، اصحاب جمل و صفين و نهروان داعيهٴ اسلام داشته و شهادت به وحدانيت و رسالت را اداء مي‌كردند؛ لذا منافقان كه در قيامت با كافران يكجا به دوزخ رفته، بلكه دركات منافقان از كافران فروتر و پايين‌تر مي‌باشد، در زمان رسول‌اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) برابر تنزيل، همانند ساير مسلمين بودند و معاشرت آنان جايز و جنگ با آنها ناروا بود؛ ولي بر اساس تأويل، خواه به صورت تضييق دايرهٴ اسلام يا توسعهٴ دايرهٴ كفر، آنها از قلمرو اسلام خارج و در منطقهٴ كفر داخل بوده‌اند، چنان‌كه در قرآن وعدهٴ ظهور تأويل آن در قيامت داده شده و در آن روز كفر محاربان عترت طاهرين(عليهم‌السلام) براي همگان روشن مي‌شود.
همين معنا را كه از تأويل قرآن محسوب مي‌شود و حضرت علي(عليه‌السلام) به آن بالاصاله آگاه بود، به پيروان خود آموخت و رهروان راه آن حضرت(عليه‌السلام) در پرتو تعليم علوي به تأويل اين قسم از قرآن آگاه شده و پي به كفر محاربان علي(عليه‌السلام) برده‌اند و همان‌طور كه خود آن حضرت(عليه‌السلام) برابر اين علم تأويلي قيام فرمود، پيروان آن حضرت نيز بر اساس همين تعلّم تأويلي اقدام نموده و با استقبال شهادت، عدّه‌اي از مدّعيان اسلام را كشته‌اند كه البته اسلام آنها كه اسلام اموي بوده، فقط از راه تأويل متشابه، به منظور فتنه‌جويي حاصل شده است؛ نه اسلام ناب و بر پايهٴ ارجاع متشابه به حكم، طبق هدايت عترت طاهرين(عليهم‌السلام).
غرض آنكه علم به اين‌گونه از تأويلها و عمل به آن در صورتي كه هر دو برابر راهنمايي امام معصوم(عليه‌السلام) باشد، روا بلكه لازم است؛ البته بعضي از مراحل تأويل نيز داخل در قسم اوّل بوده و اصلاً مورد تأسي قرار نمي‌گيرد.
همان‌طور كه براي تمام قرآن تأويلي است كه در قيامت ظهور مي‌كند و هم اكنون براي اوحدي از انسانها به مقدار رسوخ علمي آنها مشهود يا معقول مي‌باشد و براي ديگران مستور است، براي تمام عترت(عليهم‌السلام) كه همتاي قرآن كريم‌اند و اخلاق آنان مانند خُلق رسول‌اكرم(صلي الله عليه و آله و سلم) همان حقيقت قرآن مي‌باشد، تأويلي است كه در قيامت تجلّي مي‌نمايد و هم‌اكنون براي خواصّ از پيروان آن ذوات معصوم(عليهم‌السلام) مشهود يا معقول بوده و براي سايرين مستور مي‌باشد و نصوصي كه در زمينهٴ صعوبت درك ولايت يا دشواري ادراك علم آنان يا سختي تحمّل احاديث آنها وارد شده، تأييدي بر صعوبت نيل به تأويل ذوات آنان خواهد بود.

علم اهل بيت(عليهم السلام)به تأويل همه قرآن

همان‌طوركه تمام تنزيل و تفسير قرآن كريم براي عترت طاهرين(عليهم‌السلام) معلوم است، تمام تأويل آن نيز نزد آنان مشهود و معروف مي‌باشد و در اين معرفت، كم‌ترين درنگي روا نيست و آنچه به عربي و فارسي در اين زمينه با ادلهٴ فراوان قرآني و روايي مرقوم شده، ما را از تكرار آن بي‌نياز مي‌نمايد.
ولي سخن در اين است كه آيا آيهٴ ﴿...و ما يعلم تأويله إلاّ اللّه و الراسخون في العلم﴾[۲۰] از همان ادلّه به شمار مي‌آيد به طوري كه كلمهٴ ﴿و الراسخون﴾ عطف بر ﴿اللّه﴾ جلَّ جلاله باشد؛ چنان‌كه بسياري از نصوص بر آن دلالت دارد يا آنكه آيهٴ مزبور از آن ادلّه محسوب نمي‌شود؛ گرچه حصر اضافي آن با ادلّهٴ متقن ديگر قابل تقييد و تخصيص مي‌باشد؛ نظير آيهٴ ﴿قل لا يعلم من في السموات و الأرض الغيب إلا اللّه و ما يشعرون﴾[۲۱] كه ظاهرش حصر علم غيب در خداوند است و با ادلّهٴ متقن قرآني و روايي، حصر مزبورْ اضافي بوده و علم عترت طاهرين و ساير انبياء و اولياي معصوم(عليهم‌السلام) به غيب از راه تعليم الهي ثابت مي‌شود.
بر اين احتمال، كلمهٴ ﴿و الراسخون﴾ عطف بر جلاله نبوده و آغاز جمله است و در مقابل جملهٴ سابق، يعني معادل ﴿فأمّا الذين في قلوبهم زيغ...﴾[۲۲] خواهد بود؛ چنان‌كه بعضي از نصوص گواه بر آن مي‌باشد؛ نظير آنچه كليني(قده) از حضرت موسي بن جعفر(عليه‌السلام) نقل نمود كه آن حضرت به هشام بن حكم، چنين فرمود: «يا هشام! إنّ اللّه ذكر أُولى الألباب بأحسن الذكر و حلاهم بأحسن الحلية و قال... ﴿و الراسخون في العلم يقولون امنّا به كل من عند ربّنا و ما يذّكر إلاّ أُولوا الألباب﴾».[۲۳]
آنچه در خطبه ۹۱ نهج البلاغه آمده با آنچه در تفسير نور الثقلين، آيهٴ ۷ آل‌عمران ذكر شده، تفاوت دارد؛ زيرا مطابق نقل جناب حويزي(قده) جملهٴ ﴿فقالوا امنّا به كل من عند ربّنا﴾ در خطبه موجود است؛ ولي مطابق نهج‌البلاغهٴ مطبوع، اين جمله نيست؛ گرچه اصل مطلب را مي‌توان از نهج البلاغه استفاده كرد.

اقسام سه گانه تأويل

به هر تقدير، نصوص مربوط به آيه متفق نيستند؛ گرچه اصل مطلب كه علم اهل‌بيت(عليهم‌السلام) به تأويل همهٴ قرآن است، چه رسد به تأويل خصوصِ متشابه، نزد راقم سطور مبرهن است و آنچه در اين قسم مورد توجه است، تفصيلي است كه بعضي از مفسران ياد نموده‌اند و برابر آن، كلمهٴ ﴿و الراسخون﴾ به طور تفصيل مطرح خواهد شد؛ زيرا در بعضي از صور، عطف بر جلاله است و در برخي از صور ديگر، آغاز جملهٴ مستأنفه خواهد بود و عصارهٴ آن تفصيل اين است.
تأويل، خواه به معناي مصدري و خواه به معناي مؤول اليه باشد، سه قسم است: قسم اوّل آنكه به مبدأ غيبي ارجاع شود و چون كلمات الهي از مقام غيب ذاتي نشأت مي‌گيرند، تأويل آن را غير از خداوندْ كسي نمي‌داند. قسم دوم آنكه به مقام ظهور و مشيئت ارجاع شود. بر اين پايه، تأويل آن را غير از خداوند كساني كه به مقام مشيئت الهي نائل آمده‌اند، چونان عترت طاهرين(عليهم‌السلام) عالم‌اند. قسم سوم از قسم دوم نازل‌تر است كه بر آن اساس، علم به تأويل قرآن نصيب خواصّ از پيروان اهل‌بيت(عليهم‌السلام) خواهد شد و به همهٴ اين اقسام در روايتها اشارت شده است.[۲۴]

برخورداري انسان کامل از مراحل سه گانه قرآن

لازم است عنايت شود كه بايد در سنجش، حفظ نسبت ملحوظ گردد. توضيح آنكه انسان كاملْ كلمهٴ تكويني خداست؛ همان‌طور كه قرآن كلمهٴ تدويني پروردگار است و همان مراحل سه‌گانه كه براي كلمهٴ تدويني الهي ترسيم شده، براي كلمهٴ تكويني خداوند نيز ترسيم مي‌شود.
بنابراين، اگر نشئهٴ معيّني براي قرآن ملحوظ شد، لازم است نشئهٴ مماثل آن براي انسان كامل لحاظ گردد؛ نه برتر از آن و نه پايين‌تر از آن؛ زيرا اگر تعادل مرتبه ملحوظ نشود، مي‌توان گفت: مرتبهٴ برتر قرآن بر مرحلهٴ وسطا يا نازل انسان كامل مزيّت دارد؛ چنان‌كه عكس آن هم ميسور است؛ زيرا مرحلهٴ جامعيت و نورانيت عقلي انسان كامل بر مرتبهٴ مثالي قرآن كريم مزيّت دارد و اين، موجب برتري انسان كامل نسبت به قرآن مجيد نخواهد بود.
بنابراين، چون انسان كامل هم كلمهٴ پروردگار است و از مقام غيب تنزّل يافته و به جهان امكان تجلي كرده است، همانند قرآن كه از غيب ذات تنزّل يافته و در عالم امكان ظهور كرده، هركدام از اين دو در مرتبهٴ معادل يك‌ديگر سنجيده مي‌شود؛ لذا هر دو در مقام ذات، منطوي بوده و به نحو «بسيط الحقيقة كلّ الأشياء و ليس بشى‌ء منها» مشهور يك‌ديگراند.
هم قرآن در مقام ذات خداوند، بدون تعيّن قرآني وجود داشته و علم الهي است و هم انسان كامل در مقام غيب الهي، بدون تعيّن انساني وجود داشته و علم خداوند خواهد بود و هيچ‌گونه حجابي در آنجا نيست.

نوشته آیت الله جوادی آملی

آیت الله العظمی جوادی آملی

برگرفته از : ( دفتر مرجعیت آیت الله جوادی آملی )

تهیه و تنظیم : ( مهیمن دات کام )

 

پی نوشت ها :


 

[۱] ـ سورهٴ كهف، آيهٴ ۸۲.

[۲] ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ ۱۰.

[۳] ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ ۳۶.

[۴] ـ سورهٴ يوسف، آيهٴ ۴۴.

[۵] ـ سورهٴ اعراف، آيهٴ ۵۳.

[۶] ـ سورهٴ يونس، آيهٴ ۳۹.

[۷] ـ ر.ك: مقدمهٴ چهارم از مقدمات تفسير صافي، ج ۱، ص ۲۷.

[۸] ـ تفسير محي‌الدين، ج ۱، ص ۱۲.

[۹] ـ تأويلات، ج ۱، ص ۵.

[۱۰] ـ وافي، ج ۹، ص ۱۷۰۴، كتاب أبواب القرآن، باب التمسك بالقرآن و العمل به.

[۱۱] ـ نهج البلاغه، خطبهٴ ۱۸.

[۱۲] ـ وافي، ج ۹، ص ۱۶۹۳، باب تمثل القرآن و شفاعته.

[۱۳] ـ اصطلاحات الصوفيه، ص ۴۵.

[۱۴] ـ نهج البلاغه، نامهٴ ۵۵.

[۱۵] ـ همان، خطبه‌ي۱۲۲.

[۱۶] ـ نهج البلاغه، نامهٴ ۳۱.

[۱۷] ـ همان، خطبهٴ ۱۵۲.

[۱۸] ـ الأمان من اخطار الاسفار و الأزمان، ص ۵۲.

[۱۹] ـ وافي، ج ۳، ص ۷۷۶.

[۲۰] ـ سورهٴ آل‌عمران، آيهٴ ۷.

[۲۱] ـ سورهٴ نمل، آيهٴ ۶۵.

[۲۲] ـ آل‌عمران، آيهٴ ۷.

[۲۳] ـ كافي، كتاب العقل والجهل، حديث ۱۲.

[۲۴] ـ بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج ۱، ص ۲۴۸ با تلخيص و تفسير كوتاه.

Save

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

شما اینجا هستید: خانه تحقیق و پژوهش مقاله ها تأويل و تفسير